پيش از عمليات خيبر،در منطقه سرپل ذهاب، مشغول
شناسايي بوديم که ناگهان ما را به جنوب منتقل کردند. چهل و هشت ساعت در پادگان
دوکوهه بوديم و حاج همّت آمد و گفت: «حمام برويد و هر کاري داريد، انجام بدهيد،چون
وقتي به منطقه جديد برويد، ديگر تا آخر عمليات نمي توانيد بيرون بياييد؛ حتي براي
حمام رفتن!»
روز
بعد به سوي منطقه عملياتي که هنوز نامش را نمي دانستيم، حرکت کرديم. هيچ کس از
مقصدمان اطّلاعي نداشت و خود حاج همّت هم چيزي به ما نگفت تا اين که به پاسگاه
«خاتم» (در نزديکي منطقه عملياتي جديد) رسيديم. نکته جالب اين بود که حاج همّت
حتي به ما هم (که سردسته هاي واحد اطّلاعات و عمليات بوديم و دير يا زود بايد در
شناسايي منطقه مشغول ميشديم) چيزي نگفت. اين از نظر حفاظتي و اطلاعاتي، نشانه
هوشياري کامل ايشان است. مثلاً اگر در پادگان به ما مي گفتند که مقصد کجاست و راه
مي افتاديم، شايد در بين راه ماشين ما تصادف مي کرد و ما را به بيمارستان مي
بردند. آن وقت ممکن بود در حال بيهوشي، چيزي بگوييم و عمليات لو برود، اين يک درس
بزرگ بود که: «تا وقتي که لازم نيست و ضرورت ندارد، انسان نبايد اسرار و رازها را
( چه در عمليات و چه غير آن) به ديگران بگويد.»
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:54  توسط شرمنده شهدا
|
شبی در خواب دیدم که من و مهدی با هم به مکانی رفتیم که اتاقهای زیادی داشت...در یکی از اتاق ها که بزرگ بود , تمام اهل بیت(ع) حضور داشتند.من خیلی خوشحال بودم. ناگهان به مهدی گفتند : "شما باید به اتاق جلویی بروی..." ایشان رفتند و من ماندم.
پرسیدم: " آن اتاق کیست ؟ گفتند: حضرت رسول (ص) هستند.من هم می خواستم بروم ولی مانع شدند و گفتند : " هنوز نوبت شما نشده , باید صبر کنی..."
وقتی از خواب بیدار شدم , دیدم مهدی هم بیدار شده , خوابم را برایش تعریف کردم. متوجه شدم او هم همین خواب را دیده و از خواب بیدار شده است...
منبع : کتاب 15 آیه - راوی : همسر شهید
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:31  توسط شرمنده شهدا
|
«شهيد حسين فهميده» يكى از اسطوره هاى جنگ تحميلى عراق عليه ايران است؛
نوجوانانى كه به تأسى از رهبر كبير انقلاب، ره صد ساله را يك شبه طى كردند
و آفريدند...
برای مشاهده متن کامل گفت و گو بر روی (ادامه مطلب) کلیک نمایید...
به تاریخ 59/10/29 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر
شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره است ،
مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق
شهادت و عشق به شهیدان داشت. مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به
تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول
بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در
گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان
راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک
اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در
سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام
بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به
عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش
کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی
دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند
بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم
شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را
دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی - نه
غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و
تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند.
مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم
صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این
انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی
متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند،
مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من
زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش
کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید
شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام كاریترین ضربات را بر پیكر
ظلم، جور،شرك و الحاد میزند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و
استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد
راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل
طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از
تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم
ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک)
و السلام؛
محمد ابراهیم همت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:6  توسط شرمنده شهدا
|
وقتی میری گلزار شهدا، وقتی مادر شهیدی رو میبینی که کنار مزار پسرش
نشسته، میشینی یه گوشه و به مادرش خیره میشی، به اشکاش، به
دعاخوندنش، به اینکه با اون اشکاش دست میکشه رو سنگ مزار پسرش و زیر
لب زمزمهای میکنه، نگاش میکنی، خیلی دوست داری بدونی
مادرش به پسرش داره چی میگه، یعنی داره میگه پسرم اون دنیا
شفاعتم کن؟ یا داره میگه دیگه از این دنیای بیتو بودن خسته
شدم، منم زودتر پیش خودت ببر! نمیدونی، فقط خیره شدی به مادرش.
پیش خودت میگی: ای کاش منم یه خونوادة شهید بودم، یا ای کاش جای
مادر شهید بودم. چقدر به این شهید غبطه میخوری... آدم تو کار خدا
میمونه، چه حکمتی داره، کارهای خدا، نمیدونم. پیش خودم فکر
میکنم، میگم اگه یه روز، شهدا فراموش بشن، مزارشون فراموش شد،
چی پیش میاد؟ خدا اون روز رو نیاره... اصلاً نمیخوام، حتی
به این موضوع فکر کنم و اینکه حتی خیلیها هنوزِ که هنوزِ اونا رو به
دست فراموشی سپردن، و اصلاً عین خیالشون نیست که یه زمانی جنگی بوده، چقدر
زود اونهارو فراموش میکنن، ماها حتی خودمون هم زود به دست فراموشی سپرده میشیم، دقت کردید؟ وقتی یکی از دنیا میره، فقط تا هفتم به یادش هستیم، بعد از اون دیگه انگار نه انگار که یکی رو از دست دادیم، که
حتی سر مزارش بریم و فاتحهای بخونیم، چقدر دلم میگیره برای
اون زمون، خدایا نصیب همه بکن که همه ما اونطور که میخوای،
زندگی کنیم...
شهید آوینی حرف قشنگی میزنه: " ای شهید! ای آنکه
بر کرانه ازلی وجود برنشستهای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات
سخیف را از این منجلاب بیرون کش "
شادی روح شهدا صلوات
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:12  توسط شرمنده شهدا
|